تبليغاتX
Last Jeneral

Last Jeneral

درباره داستان

معرفی شخصیت

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام ...

معرفی یکی از شخصیت های داستانم: درواقع کسی که داستان با ماجرای اون در فصل اول شروع می شه و ادامه پیدا می کنه تا این که هم داستان و هم اون فرد در اصل داستان به مسیر اصلیشون برسن.

لوگا ریجنت ... خانمی جوان ساده و باهوش است. لوگا در فصل اول به شکلی سریع وارد داستان می شود و به طور ناخواسته به بازی خطرناکی وارد می شود که طی آن یکی از نزدیکانش را از دست می دهد. او در آخر توسط فردی ناشناس نجات پیدا می کند. لوگا گذشته ی دردناکی دارد و ...

او در کودکی بسیار شیطان و شلوغ بوده اما اکنون ساکت و بسیار دقیق و متوجه به اطراف خود است. او شخصیتی توانا دارد و از پس بسیاری از مشکلاتش به راحتی بر می آید. لوگا خانمی با اراده و در استفاده از قدرت هایش بسیار تواناست. این شخصیت اگر بخواهد هر کاری می تواند بکند اما هنوز به یادگیری های فراوانی نیاز داد. قدرت و توانایی او منشائی خاص دارد که قلبه بر آن به راحتی امکان پذیر نیست ... اما گاها او بسیار حواس پرت می شود و گاها ممکن است خراب کاری های بچه گانه انجام دهد ولی در مواقع جدی چنین چیزی در او دیده نشده (تا حالا) است.

رامین خاکزاد ..... پسر شب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/30ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

بسم الله الرحم الرحیم

یک تاریخچه خیلی قدیمی از شروع داستان و این که اصلا از کجا من شروع به نوشتن داستان هام و شعر هام و نوشته هام کردم:

درست یادم نیست اما فکر کنم چهار سال پیش برای اولین بار برای دل خودم چند تا نوشته ی کوچولو و بی مفهمو رو نوشتم .. چیزهایی که از بس بی مزه بود من درشون رو تخته کردم و گفتن نوشتن به من نیومده ولی بعد از اون دوران به شعر ها و داستان های کوتاه بسیار علاقه مند شدم... هر بار که شعر یا داستانی رو می خوندم آرزو می کردم که بتونم من هم چیزی بنویسم. خلاصه گذشت تا این که راه زندگی من توش تاریکی هایی پیدا شد که دل و روحم رو آزرد... تو اون موقع ها که خیلی هم حساس بودم و نسبت به هر چیزی یک واکنش غیر عادی و بسیار شدید نشون می دادم بر اثر حمله های عصبی شدید و راه انتخاب شده ی زندگیم توسط سرنوشت به شدت توی جو قرار گرفتم و یکی از همین دفعه ها با تمام دل سوخته و حال بدم نشستم و دستم رو به قلم بردم که باسه امتحان ها تمرین کنم اما نمی دونم چی شد که بعد از دو سه صفحه کار کردن سر از ته دفتر در آوردم و شروع کردم به نوشتن یک سری جملاتی که فقط توی ذهنم نقش می بست و نوشته می شد. اون هم بدون این که خودم بفهمم. یکهو به خودم اومدم و دیدم که دارم یک شعر می نویسم. خودم دوباره خوندمش و باورم نمی شد که من این ها رو نوشتم.

اون موقع دیگه دست به چیزی نزدم و هنوز که هنوزه اون شعر رو ته دفتر فیزیکم دارمش .. اون هم با خط بد و کلی خط خطی. گذشت تا این که دوباره یک شب غم و غصه ها به سراغم اومد و من هم دوباره واکنش شدیدی از خودم نشون دادم ... این بار خودم به فکرم رسید که بگذار افکار ناراحت کنندم رو از توی مغزم بیرون بکشم و یک جا بنویسم تا از من دور بشن و دیگه توی سرم نمونن. قلم رو به دست گرفتم ... به دنیای گیج و گنگی رفتم که دفعه قبل هم اون جا بودم و بعد از ده پونزده دقیقه دوباره از نوشته هام متعجب شدم ... بعد از اون ماجرا دیگه هر وقت ناراحت بودم به سمت یک ورق و یک کاغذ می رفتم و افکارم رو می ریختم روی یک برگه ی سفید. برگ سفید پر از خطوط ناراحت کننده ذهن من می شد و ذهن من از درد ها خالی می شد. اون دوران گذشت و من هر روز بیشتر و قوی تر در برابر ستم این دنیا مقاوم شدم تا این که دیگه خیلی کم احساسی می شدم و خودم رو کنترل می کردم. این جوری بود که شعر نوشتن هام کم شد و دیگه داشتم فراموش می کردم.

در همین بین همیشه دلم می خواست که یک داستان بنویسم ... یک داستان کوتاه و قشنگ اما هر وقت شرو می کردم واقعا چیز های مسخره ای می نوشتم. باسه همین بی خیال شدم و گفتم داستان نویسی به من نیومده. این وضع بود تا این که فکر کنم حدود یک سال و نیم پیش مسابقه ای توی گروه پرو اچ که که تعداد زیادی از علاقه مند ها به کتاب های هری پاتر توش عضو بودند گذاشته شد. من هم بلاخره دل رو به دریا زدم و گفتم این جا همه هم سن من هستنَ شاید من هم بین این ها شانسی داشته باشم... به خودم گفتم رامین شاید این یک شروعه. اون موقع هیچ دوستی نداشتم و نزدیک ترین دوستم هم چند ماه قبلش مدرسش رو عوض کرده بود و من تنها بودم. اون موقع یکی از دوستای خیلی خوب اینترنتیم عاملی شد که به من جرات داد و من بلاخره شروع کردم که یک داستان بنویسم. 

قرار بود داستان برای مسابقه (فکر کنم) حد اکثر ۱۵ صفحه بفرستیم. داستان من وقتی که شروع کردمش حالت فن فیکشن (برگرفته از دنیایی که در کتاب دیگه خلق شده) داشت و درواقع مال من نبود ... به هر صورت وقتی که چشمام رو به هم زدم و باز کردم دیدم که دوازده صفحه نوشتم که به هیچ وجه نمی تونه تو سه صفحه تموم بشه... اونجا بود که یکهو دیدم من یک مقدمه مختصر نوشتم فقط. با این وجود گفتم از هیچی که بهتره ... من داستان ناقصم رو تو مسابقه شرکت دادم و در نهایت به من گفتند که کارت نمره کامل ..... اما ..... اما چون کار من ناقص بود قابل قبول نبود و کنار گذاشته شد. وقتی که این موضوع رو فهمیدم به شدت ناراحت شدم و گفتم اگه واقعا بتونم چیزی بنویسم که نمره به این خوبی بگیره پس ارزشش رو داره که کامل بشه و باسه خودش یک داستان کامل بشه. اون موقع اون دوست عزیزم خیلی تشویقم کرد ... درواقع اگه اون نبود من داستان رو اداه نمی دادم. رهچند شاید خودش هیچ وقت نفهمه دارم به اون اشاره می کنم اما وقتی کتاب اومد بیرون می فهمه که کی رو می گفتم. خلاصه که دو فصل از کتاب رو نوشتم ولی وقتی که فصل سوم تموم شد به خودم اومدم و دیدم که من دارم فن فیکشن می نویسم و در واقع این کتاب کار خود من نیست باسه همین از اول شروع کردم و تمام فضا سازی ها باز سازی شد ... تمام شخصیت ها تغییراتی کردند و در نهایت نوشته ها خیلی قشنگ تر از قبل شد مخصوصا که نوشته دست خودم بود ... بعد از این که کتاب این سه فصلش تموم شد من دیدم که این کتاب تا حالا هیچ هدف خاصی رو نداشته و معلوم نیست که قراره به کجا ختم بشه باسه همین به شیوه الکساندر دوما برای نوشتن کتاب هاش فکر کردم و من هم باسه داستانم یک استخلن بندی نوشتم ... توی اون روند کلی داستان و هدفش مشخص شد. بعد از نوشتن استخون بندی من فصل های دو سه رو دوباره از اول نوشتم و رند داستان رو توش جا دادم. از اون به بعد به سرعت شروع به نوشتن فصل های بعدی کردم و تا الان کتاب من به فصل دهم رسیده و می شه گفت نصو کمترش رو نوشتم. حالا هم دارم روش کار می کنم ... اما وقتم کمه و من هم عادت ندارم که تیکه تیکه بنویسم و هر دفعه که شروع می کنم باید یک عالمه بنویسم باسه همین پاره وقت هام رو به کار های دیگه اختصاص می دم ...

 من وقتی که فصل های پنجم و ششم داستان رسیدم به خودم اومدم و دیدم که کلا شعر نوشتن داره از یادم می ره ... به خودم گفتم تو که شعر می نوشتی پس چی شد ؟ چرا یادت رفت ... تو که از پس نوشتن داستان داری بر می یای پی نوشتن شعر هات رو هم می تونی ادامه بدی. باسه همین دوباره شعر های خودنم رو شروع کردم و هر چند وقت یک بار که می رم توی جو یک چیزی می نویسم.

بعد از این به این فکر افتادم که من دوست داشتم داستان های کوتاه بنویسم به خودم جرات دادم و گفتم که تو می تونی داستان بلند بنویسی پس باید بتونی داستان کوتاه هم بنویسی ... بعد از اون و مخصوصا به تشویق یکی از دوستانم توی همون گروهی که گفتم شروع کردم و بعد از تموم شدن اولین داستانم در حیرت موندم که کی این ها رو نوشته ... ! از اون موقع به بعد من سعی کردم که سطح ادبی خودم رو بالا ببرم تا بتونم اون چیز هایی که دوستشون دارم رو بهتر از پرده ی مغزم به روی خطوط ورق های بی گناه نقاشی کنم ... جوری که رنگ ها با هم آشتی کنند و ورق ها به در در بیایند .. جور که بتونم به رویای یک نویسنده شدن فکر کنم.

حالا من هستم ... کاغذ هست .... قلم هست ....

حالا من و کاغذ و قلم هستیم.

 سلام کاغذ . سلام قلم...

 

جالبش این جاس که من همه نوشته هام رو تایپ می کنم ...

چرا این ها اینقدر زیاد شد ؟

رامین خاکزاد ..... پسر شب

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

سلام بچه ها ... چطور بگم ... نمی دونم چطور حرف دلم رو بزنم اما وقتی اینجوری مشم فقط یک صفحه ورد می تونه منو خالی کنه وگر نه واقعا خطرناک می شم... امشب هم بلاخره یک جورایی ترکیدم و نشستم این داستان رو نوشتم ... اگه از اون هایی هستی که من رو خوب می شناسی نکات جالی توش پیدا می کنی !

بسم الله الرحمن الرحيم

 

روز آخر، روز اول، روز زندگی !

 

یکی بود یکی نبود، زیر سقف آسمون آبی، همون که داره ابر و ماه و بارون و تاریکی، یک نوری پيدا شد كه خيلي كوچولو بود ... اين نور كوچولو قصه ما خيلي كوچولو بود تا اين كه كم كم بزرگتر شد ... يك روز به خودش اومد ديد كه يك بابا نور و يك مامان نور داره ... خواهر نور و برادر نور داره ... در كنارشون شاد بود، مي دانست كه در امان آن هاست و دوستش دارند. نور كوچولوي قصه ما يه كمي ديگه بزرگ شد، به مدرسه رفت و ناگهان به خودش آمد و ديد كه داره به سرعت شمع هاي كيك ها رو فوت مي كنه. 7 تا شمع، 8 تا، 9 تا ... كم كم نور كوچولو با خودش فكر كرد و فهميد كه يك چيزي به اسم دنيا وجود داره كه پر از اسرار كوچيك و بزرگه ... چيزهايي كه بايد به تنهايي كشفشون كنه. اولين چيزي كه كشفش كرد يك برج گرم و يك خانواده نوراني بود ... نور كوچولو بازم بزرگ تر شد ... 10 تا شمع رو فوت كرد ... اون فهميد كه دنيايي كه بايد كشفش كنه خيلي بزرگتر از برج گرم و شادشونه ... از اين گذشته فهميد كه اين دنيا فقط نورها ها نيستنن. تو اين دنيا خيلي چيزاي ديگه هم بود كه هيچ وقت فكرش رو هم نمي تونست بكنه. اون با چند تا نور كوچولو  آشنا شد و ديد كه نور ها مي تونند چه قدر خوب باشند. روزگار اون رو با خودش مي برد و اون هر سال بيشتر از سال قبل مي درخشيد ... 11 تا شمع رو فوت كرد ... اون سال ها براش عجيب بود چون تو اين دنياي بزرگ فهميده بود كه به جز نوراني بودن ها چيزهاي ديگه اي هم وجود داره، چيزايي كه شايد هيچ وقت خوب نباشه، چيزايي كه بزرگ نور ها بهش مي گفتن براش خطر داره ... مثل نورهاي پليد و بد. نور كوچولو نمي دونست نور بد ها چه نور هايي هستن يا تنفر چيه ... معني بدي و ظلم رو نمي دونست. اما اون سال همه چيزهاي اطرافش يك جور ديگه شد. تو برج گرمش كم كم لكه هاي تاريكي پيدا مي شد كه معلوم نبود دليلش چيه يا از كجا مي ياد ... نمي دونست كه چي باعث مي شه كه وقتي به خونه مي ياد ديگه اونجا همون برج گرم و بلند و شاد نباشه ... حس مي كرد كه بزرگ نوراي اطرافش سرد شدن ... اون گاها چيزايي رو مي شنيد كه براش مفهومي نداشت. چيزايي كه معنيش رو نمي فهميد. اما كم كم با كلمه ها آشنا تر شد. فهميد كه به جز نور بد ها و يا تنفر چيز هاي بد ديگه اي هم وجود داره، چيزايي مثل دروغ و يا خيانت، چيزايي مثل دعوا و يا انزجاز، انفجار و اشك، وقتي كه 12 تا شمع رو فوت مي كرد مثل اين بود كه داره منبع هاي گرما و نور اطرافش رو خاموش مي كنه چون كه بزرگ نور هاي زندش از هم دور مي شدن، تكه تكه مي شدند و معناي واقعي تنفر رو حس مي كرد. نور كوچولو تو اون تاريكي نورش باسه روشن كردن همه جا كافي نبود، نمي دونست كه چرا همه جا سرد شده يا چرا بعضي وقت ها همه با هم بدن. كم كم نور كوچولو وسط تاريكي ها تنها شد ... حس كرد كه ديگه برج گرم و بزرگ نور ها رو دوست نداره. نور كوچولو دوست داشت بين نور ها باشه تا همه بتونن ببيننش. اون موقع ها از بس تو تنهايي و تاريكي بي معني برج سرد و تاريك شده شون مونده بود كه عوض شده بود. نور كوچولو اينقدر ضعيف شده بود كه هر جا مي رفت از جمع بيرونش مي كردن يا بهش زور مي گفتن. اون وقت بود كه بلاخره معني نور خوب ها و نوراني بودن با هم ديگر رو بلد شد. اون روز ها دوست داشت هرچي بيشتر با بقيه نور كوچولو ها بيرون باشه تا با هم شاد و نوراني باشن. از اون برج سرد وشده و تاريك نفرت داشت و هيچ وقت به اون برج يخي و سرد فكر نمي كرد. بلاخره 13 تا شمع رو توي تاريكي مطلق و به تنهايي براي خودش فوت كرد. حالا ديگه فقط نور كوچولو بود كه مي تابيد. اما بيرون از برج يخي نور كوچولوهاي ديگه اي بودن كه بهش چيزايي كه خودشون تو نوراكده هاي خودشون ياد گرفته بودن رو ياد مي دادند. يكي از نور كوچولو ها به نور كوچولوي قصه ما وفاداري رو ياد داد. يكي ديگشون بهش ياد داد كه چطور بتونه توي جمع زنده بمونه و هرجا مي ره بيرونش نكنن. يكي ديگشون به نور كوچولو ياد داد كه هميشه يك تيكه از خوبي هاي نوري رو توي خودش نگه داره تا وجدان نور در اون از بين نره. نور كوچولو كم كم فكر مي كرد كه ديگه دوست نداره اسرار اون دنياي گنده اي كه تو ذهنش بود رو كشف كنه چون از هر طرف كه مي رفت آخرش به يك سياهي يا زشتي يا يكي از درهاي بسته ي برج يخي بر مي خورد. هر روز از بزرگ نور ها دور تر و دور تر مي شد و تو روياهاش كاخ هاي بزرگ و رنگارنگي رو مي ديد كه داره از پله هاشون بالا مي ره. اما يك مشكل بدي كه تو اون دوران بود اين بود كه نور كوچولو مجبور بود از برج زيباي خيال خودش به برج يخي برگرده. با نفرت به برج يخي و سرد و تاريك مي رفت و وقتي كه مي رسيد بايد توي تاريكي راه اتاقش رو پيدا مي كرد. چندين بار سعي كرد كه نور خودش رو تو تاريكي هاي برج يخي زياد كنه كه شايد يخ ها باز بشه اما يخ ها اون چنان سرد بودند كه همه نورش رو گرفتند و بلعيدند. نور كوچولو از وقتي كه برج يخي نور هاش رو گرفت ديگه با بزرگ نور ها هم صحبت نمي شد. سعي كرد از همشون دور بشه. باسه همين توي برج يخي يك گوشه اي رو پيدا كرد و از اون به بعد همش به اون گوشه مي رفت تا ديگه نور بزرگ ها مزاحمش نباشن، تا سردي نور تاريكشون به اون صدمه نزنه. اون روز ها نور كوچولوي شاد و زنده ي قصه ما كه اون همه شاد و پر انرژي بود تخليه شد، ديگه جوني براي نور نمايي و خودنمايي نداشت.  اون ترجيح مي داد كه دور از بقيه به پشت مبل هاي يخ بسته برج بره و تنهايي كنار پنجره يخ زده و مرده بخوابه. ... نور كوچولو با اين كه از نور بزرگ ها دور بود اما باز هم سوز سرماي كشندشون همه اميد هاش رو مي كشت. تنها چيزي كه براش باقي مونده بود نور كوچولو هاي ديگه بودن. به اميد اون ها از خونه بيرون مي رفت و زندگي مي كرد. هر وقت كه دلتنگ بود صداي نوركوچولوهاي ديگه بهش اميد مي داد. بلاخره نور كوچولو توي خودش يك حس جديد پيدا كرد ! حس كرد كه داره عوض مي شه و كم كم بايد توي دنياي بزرگ و پر از سر و راز اطرافش يك جايي پيدا كنه. بايد هر جور شده خودش رو از اين زندان يخ بسته نجات بده. توي اين افكار خودش مي پيچيد و دست و پا مي زد ... نور كوچولو ديگه چيزي براش نمونده بود كه بتونه باحاش تحمل كنه. داشت توي زنداني كه هر روز چيزاي وحشتناك تري رو توش مي ديد خفه مي شد. بلاخره يك روز يكي از بزرگ نور ها دست اون رو گرفت تا يك مدت از زندان ببرتش بيرون. اين اولين بار بود كه نور كوچولو واقعا مي تونست رها باشه و براي خودش بمونه. با اين حال مي دونست كه ثانيه ها براي در آغوش كشيدنش تو برج يخي دارند بر روي عقربه هاي ساعت ها مي دوند. برايش جالب بود كه مي ديد دنيا به غير از اون همه بدي مي تونه چيزهاي ديگه هم داشته باشه. بين خوبي هايي كه از اون گردش خوب به سرعت تموم شدن و از ياد رفتن فقط يك چيز تحمل آورد. اون يك چيز اونقدر قوي بود كه توانست دل يخ زده و خاموش شده ي نور كوچولو رو دوباره روشن كنه. لااقل بهش اميد داد كه مي تونه بيشتر زنده بمونه تا روزهاي خوبي رو پيدا كنه، روز هاي خوبي تا تو برج آرزوهاش با آرامي قدم بزنه و كامل بشه. نور كوچولو تو اون مدت كوتاه به جاي همه بزرگ نور هايي كه اطرافش بودن يك نور كوچولوي ديگه رو پيدا كرد، نور كوچولويي كه شدت تابشش حتي از خورشيد هم بيشتر بود‌ ! خورشيدي كه گفتم اون قدر پر نور و مهربون بود كه نوركوچولو حتي بعد از برگشتش به برج يخي هيچ وقت فراموشش نكرد. هميشه به فكر اون نوركوچولوي درخشنده بود و با خودش فكر مي كرد كه يعني ممكنه دوباره اون رو ببينه ؟ اما اون وقت زيادي براي فكر كدن به اين موضوع ها نداشت چون برج يخي دست بردار نبود و هر لحظه باد شديدي توي اون مي وزيد، بادي كه در گذشته ها نمي يومد، ولي حالا تا پوست و استخون نور كوچولو رو مي سوزاند. نور كوچولو با همه اين ها يك اميد داشت و اون اين بود كه نور خورشيد رو دوباره ببينه تا سرماي برج يخي و ترك خورده دوباره از تنش بيرون بره. اون بزرگ نوره بلاخره بعد از يك مدت زياد دوباره پيداش شد و دست نور كوچولو رو گرفت و با خودش برد اونجايي كه نوركوچولوي درخشنده بود. نور كوچولو دوباره زنده و گرم شد و اين دفعه قوي تر از دفعه قبل به ياد كاخ آرزوهاش افتاد و اون رو به خودش نزديك تر ديد. سعي كرد تا اون روياس شيرين رو كم كم براي خودش بسازه باسه همين سعي كرد بزرگ تر بشه تا نور بيشتري داشته باشه. باسه همين 14 تا شمع رو فوت كرد و با انديشه هاي توي ذهنش كمي تونست اطرافش رو روشن كنه هرچند كه اين روشني هيچ اثري به برج يخي نداشت اما درد تازيانه هاي اون رو بر پشت مجر.حش كم تر مي كرد. لااقل يك نوري بود تا وقتي از بزرگ نور ها ناراحت بود به اون فكر كنه و اين كه اون هيچ وقت اينجوري نيست. به اين كه اون هميشه خورشيده و نور مي ده. از اون زمان به بعد نور كوچولو يه كمي عادي تر شد ... و بعد از كلي وقت بلاخره دوباره تونست اون نور كوچولوي عجيب و سحرآميز رو ببينه و اين بار فهميد كه دربارش اشتباه نكرده، اون واقعا خورشيد بود، خورشيدي كه از نورش پرنور ترين ستاره ها بي نور مي شدند. نور كوچولو كه دستش از همه جاي دنيا بريده بود فقط به دو جا تكيه كرده بود ... يكي نور كوچولوهاي ديگه و يكي هم نور كوچولوي درخشان. روز به روز زير نور درخشاني كه نور كوچولوي  عزيزش داشت بال و پر پيدا كرد ... حتي ديگه موقع راه رفتن سرش رو هم بالا مي گرفت. به هر صورتي كه بود توي برج يخي دووم آورد و از همه نقشه هاش دست كشيد. اما تنهاييي بدجوري به سراغش اومده بود ... نور كوچولو تو تنهايي كه اون جا داشت با خودش خيلي فكر مي كرد و گاهي فكر هاي ناراحت كننده و نگران كننده به سراغش مي يومدن. و اون خودش بهتر از هر كس ديگه اي مي دونست كه فكر هاش يك پاسخ بيشتر نداشت و اون گفتن بود. اما اينقدر فكر ها ترسناك بود كه به نور كوچولو جرات گفتن رو نمي داد. نور كوچولو هيچ وقت جرات نكرد كه به خورشيد خانوم بگه كه دوست داره با تكيه به اون زندگي كنه ... هيچ وقت ! نور كوچولو از ترس اين كه با گفتن، از گرمي نور كوچولويي مثل خورشيد محروم شه چسزس نگفت. نور كوچولو دقيقا تو همين مواقع بود كه تونست 15 تا شمع رو با هم فوت كنه و می دونست که باید همین روز ها راز اعماق روشن وجود نورانی و کوچکش را فاش کنه. می دونست که خورشد اون رو تنها نمی گذاره ولی از ترسی که داشت فلج شده بود، جرات هیچ کاری رو نداشت و نمی توست از جاش تکون بخوره. نور کوچولو یک ترسو بود! حالا کم کم خورشیدی که تقریبا تمام وجودش بود و نورش بدن او را از شعله سوزان و بی مانند خود گرم می کرد برایش دست آورد هایی از ترس و غم و غصه می آورد. هر روز و هر لحظه ... هر کجا ... با هر کس ... در هر ساعت، در هر روز، در هر لحظه و هر لحظه و هر لحظه زندگي. او این افکار را در حالی داشت که هر لحظه برج یخی سرد تر از قبل می شد و گاها انفجار هایی در آن تکه های برنده یخ هاي قطور را بر هر سو پرتاب مي كرد و او را به شدت زخمي مي كرد. نور كوچولو در حالي 16 شمع را خاموش كرد كه تكه هاي برنده و تيز يخ از هر سو به وجودش فرو مي رفتند. نور كوچولو با تمام قدرت در برابر همه يخ هاي برنده و سرما ها و بي نوري ها و تاريكي هاي اطرافش ايستادگي مي كرد و هر لحظه زخمي تر مي شد، جانش در برابر چشمان گود افتاده اش از تكه پاره مي شد. كم كم تواني كه از نور خورشيد در خود ذخيره كرده بود از دست مي رفت و داشت سرد مي شد ... در چنين شرايطي بدون اين كه خودش بفهمد خورشيد بلاخره از او گذشت، غروب كرد و رفت تا جاهاي ديگر را كه سرد بودند گرم كند. با تمام شدن خورشيد ابر هاي اشك آلود به دور و كنار برج يخي پيچيدند و به روحش حمله كردند. نور كوچولو نازك و ضعيف شد و هر لحظه توانش كمتر مي شد ... بلاخره روزگار نبر آخر را با تمام سلاح هايش بر عليه نوري كوچك و بي ياور شروع كرد. نيرو هاي سياهي به پيش راندند و گل ها را كشتند، دل ها را جر دادند، چشم ها را كور كردند و نور ها را ربودند ... ابر هاي اشك آلود شروع به باريدن كردند، باد هاي سرد پنجه هاي خود را به در و ديوار و جسم ها كشيدند، بريده ها و خرده هاي يخ هر سو را جراحت دادند، سرما هر چيز را كه بود در زير فشار دندان خود فشرد و ترك داد. دنيا و فلك، سرنوشت و تقدير، غرور و ترس، سايه و آتش، همگي به دور طعمه درمانده و بي ياور خود جمع شدند ... يكي يكي از تك تك ذرات وجودش گذشتند و هر يك او را ناتوان تر كردند ... نور كوچولو مقاومت مي كرد و تسليم نمي شد ... چرخ عالم مي خواست از رويش رد شود اما نور كوچولو با دستان لاغر و  استخان هاي ترك خورده و پوست خونين و يخ زده اش آن را نگاه داشته بود. در اين ميان عمر بر نور كوچولوي قصه ما خيانت كرد، بي آنكه بداند ديد 17 شمع را در دور و اطرافش روشن كرده اند ... آخرين توانش بود ... فرياد زد و حقيقت را گفت ... ديگر ترس معني نداشت ... آنچه بود برج يخي و فلك بود. آن هنگام كه عمر خيانت خود را كرد همه با هم متحد گشتند ... بدنش سوراخ سوراخ شد ... جاي پنجه هاي باد پوستش را سرخ كرد ... سرماي مرگ آلود خشكش كرد و قلب شكسته اش در گرداب طوفان ها و در درياي اشك هاي ابر هاي اشك آلود در دنياي بي نور و تاريك نور بزرگ ها از حركت ايستاد. اين پايان نور كوچولو بود ... نور كوچولو خاموش شد، حال ديگر ترس برايش معني نداشت. او خاموش شد و سر و گردنش را در زير بار هاي دنياي كشف نشده اش خرد شده ديد. نورش محو شد و در گوشه اي افتاد. بي آنكه بداند كجاست و چه مي كند. تن مرده اش همان جا ماند. او آنجا مانده بود اما زمان براي او صبر نمي كرد براي همين جنازه بي مصرف او را به خود كشان كشان كشيد و كشيد و كشته را با خود به كشتگان ديگر سپورد تا محوش كنند. در كشتي كه كشته ها را با خود مي كشيد نور كوچولوي ديگري هم بود كه نور كوچولوي قصه ما را هميشه مي ديد ... او بر بالاي سر نور كوچولو رفت و بلندش كرد. آبي از جنس دريا را بر صورتش پاشيد. نور كوچولو تكان خورد. چشمانش را باز كرد و ديد كه مرده است ... ديد كه فلك با او چه كرده ... ديد كه چه كشيده ... ديد كه زندگي و ترسش او را كشته است و اكنون مي خواهد قتلش را بر سر خورشيدي بياندازد كه روز ها از وجودش گرم بود. دست نور كوچولوي ديگر را گرفت ... بلند شد و ايستاد. روز آخر بود و او نمي خواست اين چنين مرده از دنيا ببرندش. كمي صبر كرد، كمي سعي كرد ... فكر كرد. حال مي دانست كه نور كوچولو قصه ديگر آن نور كوچولوي قبلي نيست. كشتي مرگ را ترك گفت، به ساحل رسيد و نگاهي به برج يخي رو به رويش انداخت ... در چشمان نور كوچولو مي شد نور روز اول را ديد، نور آغاز دوباره را ... حالا او يك نور كوچولوي ديگر بود ... . نور كوچولو پيراهن گذشته را كه برايش نماد مرگ بود در ساحل درياي مرده پاره كرد و در صندوق خاطرات گذاشت تا نمادي از پاره شدن آن خاطرات خوش و ترس بي معنايش باشد. با سينه ي باز و روي مصمم به راه افتاد. هر قدمش كه بر مي داشت يك خاطره بود، با قدم هاي ساف و استوار به سمت برج يخي مي رفت ... اكنون برج يخي در ميان طوفاني از آتش يخ زده و خار هاي خيانت با برج و باروهاي سياه و سرد و مرگ آور در انتظارش بودند ... ابر ها در بالاي آن برق خود را به هم مي كوفتند و صدا هاي لرزش آجر ها را بر روي هم ديگر برج را مي لرزاند ... تاريكي ها تير و فشمگ هايي از جنس يخ هاي برنده پرت مي كردند و در گوشه و كنار برج در هر جا زمين تا بي انتها دهان باز كرده بود. نفرت و مرگ در هر كناري جيغ مي كشيدند و هر موجودي را تا فرسنگ ها آن ور تر مي كشتند. او به پيش مي رفت ... صداي برق ابر ها و كلاغ هاي سياه به او گفتند برگرد ... او به پيش مي رفت. سرما و تاريكي به او گفتند برگرد ... او به پيش مي رفت ... طوفان و مرگ به او گفتند محو خواهي شد ! ... او پيش مي رفت. پاهايش را با نيروي بي پاياني كه از دورن او مي تابيد بالا مي كشيد و پايين مي كوبيد. به دروازه يخ زده برج تاريك رسيد ... دروازه را با صداي شون لولاهايي كه نداي مرگ را به گوشش مي خواندند باز كرد، با قدم هاي پولادين به جلو رفت. طوفان ها را كنار مي كشيد، تاريكي ها را پنهان مي نمود، يخ هاي برنده را محو مي كرد .... و فرياد مي زد كه نور كوچولو باز گشته است ... اين بار خورشيد از بيرون بر نور كوچولو نمي تابد و شما ديگر نور كوچولو را در چنگال تاريك؛ سرد و بي مهر خود نداريد. خورشيد اكنون در هر كجاي كه باشد، بر هر كس كه تابد، چه خود بخواهد يا كه نخواهد بر نور كوچولو نيز مي تپد. با آن كه خورشيدم بود و تن من از شدت گرمايش سوخت، سوراخ وجودش در سينه ام باقي مي ماند و هرگز خورشيدي نخواهد توانست اين نشان را از دلم پاك كند. همين باريك نوري كه در سينه دارم برايتان كافيست. اي مرگ و درد بدانيد كه در دست من هستيد ... من حال با شما مي جنگم. بدانيد كه مشت تاريكتان از دور روحم باز شده ... بدانيد كه تا آخرين نفس مي جنگم و تا زماني كه طوفان ها از بين برود، خيانت نابود شود، نفرت پايان يابد و تا زماني كه در اين خانه برج آرزوهايم  را بسازم، بدانيد كه از جنگ كنار نخواهم رفت و خواهم زيست. با قلبي كه جاي خالي خورشيدش هرگز پر نمي شود اما گرمايش را هرچند كه كم باشد و هر چند كه براي ديگران باشد در همين حد كافي مي دانم تا زنده نگه ام دارد. تا بدايند كه مي جنگم و خواهم بود تا شما را نابودي دهم و برجي به بلنداي محبت، به پهناي گرمي، به ارتفاع روز زندگي و به عظمت عشق بسازم. برجي كه ثمره روز آخر، روز اول و روز زندگي باشد.

 

پايان.

 

 

رامين خاكزاد (پسر شب)

ساعت 01:25 بامداد روز دوشنبه 2/11/85

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط رامین  | 

یه تصمیم

دستام تو جیبمه و دارم تنها قدم می زنم.. از توی خونه تصمیم خودم رو گرفتم و تو راه به جای کلنجار رفتن با خودم می خواستم به خودم فکر کنم... آیا دنیا لیاقته منو داشت ؟ آیا من لیاقت دنیارو داشتم ؟ نمی دونم کاریه که شده و حالا دارم می رم.... دیگه هم بر نمی گردم راستش اگه بخوام هم دیگه نمی تونم.... همین طوری دارم تو کوره راهه تاریک حرکت می کنم تا اونجا که می دونم چند دقیقه دیگه به آخرش می رسم و بعدش با کمال اسایش ادامه می دم..... فقط یه وقفه کافیه.. بعد همه چیز روبراه میشه........ همه راحت میشن.............

دیگه به پایان رسیدم فقط یه قدم جرئت ؟؟ این کار به جرئت نیاز نداره اگه بدونی چی پشت سرته....

قدم رو برداشتم....ناگهان زیره ژام خالی شد انتظارشو داشتم پشتم به سخره کشید شد و دیگه کسی به نام رها وجود نداشت البته از نظر دیگران

                  رسول رها

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط رسول رها  | 

واقعا نمی دونم ترانه بود یا داستان ...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بوسه ی باد

 

بوسه ی باد خزونی ... با هزار نامهربونی ...

 

زیر گوش برگ تنها، می گه طعمه ی خزونی ...

 

برگ سبز و تر رو تازه ... رنگ سبزشو می بازه ...

 

غرق بوسه های باد و وحشت روزای تازه ...

 

می کنه دل از درخت و می شه آواره کوچه ...

 

کوچه ای که یادگار روزای رفته و پوچه ...

 

می شینه گوشه کوچه، چشم به آسمون می دوزه ... می کنه یاد گذشته، دلش از غصه می سوزه ...

 

 

یاد باد ... یاد گذشته شاد باد ... این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد ...

 

 

یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود ...

 

مهربون درخت عاشق مسخ عطر نفسم بود ...

 

سحم من از بوسه باد ... چی بگم ای داد و بی داد ...

 

همه زردی و تباهی ... مردن و رفتن  از یاد ...

 

سحم من از بوسه باد ... چی بگم ای داد و بی داد ...

 

همه زردی و تباهی ... مردن و رفتن از یاد ...

 

 

 

کاری از سیاوش قمیشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

وای بر من ... قمیشی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

وای بر من

 

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ... که بس دور است بین ما ...

 

که این سو  ... که این سو پیر مردی با سپیدی های مو ...

 

 و هزاران بار مردن ...

 

 رنج بردن ...

 

با خمی در قامت از این راه دشوار ...

 

 که این سو دست ها خشکیده ... دل مرده ... به ظاهر، خنده ای بر لب ...

 

و گاهی حرف های پیچ در پیچ و هم هیچ ... و گه گاهی ...

 

و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود، ناچیز ...

 

و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز ... وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ... گم کرده ام باشی ...

 

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ... که بس دور است بین ما ...

 

که آن سو ... که آن سو نازنینی ... غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل ... دلی گهواره ی عشقی ... که چندی بیش نیست شاید ... و از بازیچه بودن سخت بیزار است ...

 

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ... که بس دور است بین ما ... که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است ...

 

 

کاری از سیاوش قمیشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

شکایت

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شکایت

 

امشب دیگه نفسم از سینه بالا نمی یاد، غصه نشسه تو صدام ... اشک از چشمام نمی یاد !

 

 چشمون من خشک شد و تو خبر نداری از دلم، نمی دونی بی تو شدم چون مرده ای که درگریه ام ...

 

می خواهم برم از دست تو پیش همه گله کنم، اگه به دادم نرسن پیش خدا شکوه کنم. بگم خدایا تو بگو ..... من که اونو دوست دارمش، درد منو تو   می دونی ... دست خودت می سپارمش. آخه خدایا تو بگو ..... من که اونو دوست دارمش، درد منو تو می دونی ... دست خودت می سپارمش ... دست خودت می سپارمش.

 

 

خدایا قلب من داره ... تو سینه فریاد می زنه ... کاشکی می شد ببینیدش ... روی چشام داد می زنه.

 

ای خوبییای سرنوشت، شادم چرا نمی کنید ؟؟؟ دارم به آخر      می رسم ... یادم چرا نمی کنید ؟؟؟

 

می خواهم برم از دست تو پیش همه گله کنم، اگه به دادم نرسن پیش خدا شکوه کنم. بگم خدایا تو بگو ..... من که اونو دوست دارمش، درد منو تو   می دونی، دست خودت می سپارمش. آخه خدایا تو بگو ..... من که اونو دوست دارمش، درد منو تو می دونی ... دست خودت می سپارمش ... دست خودت می سپارمش.

 

 

این آهنگ رو از آلبوم "آخرشه" بیرون کشیدم. من که باش حال کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

رهگذر کوچه غم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

رهگذر کوچه غم

 

من رهگذر کوچه های غم بودم

من در غم وجود گم گشته بودم

 

من رهگذر شهر غم زده ام بودم

من در غم قلبم گم گشته بودم

 

من رهگذر درونم، غم را دیده بودم

من در غم چنین رسوا ندیده بودم

 

 

 

درد دل را من چنین نکشیده بودم

دل درد گرفته را ندیده گرفته بودم

 

درد دل را من تحمل توانسته بودم

دل درد کشیده را پاره ندیده بودم

 

درد دل را از کسی نشنیده بودم

دل درد دار را به انتظار گرفته بودم

 

 

 

او بود که از درون خود هر روز دیدم

او را که دنیا از آن چشمانش دیدم

 

او بود آنی که هر شب و روز دیدم

او را که من در خواب و رویایم دیدم

 

او بود که اول بار عشق درونش دیدم

او را که قلب سرخم از وجودش دیدم

 

 

 

روح مرگ را در خودم بیدار می بینم

مرگ روح را زنده برای خود می بینم

 

 

روح مرگ هر سو که نگرم می بینم

مرگ روح در مرد بی قلب می بینم

 

روح مرگ به سفید رنگ من می بینم

مرگ روح باشد که خود هیچ می بینم

 

 

 

بهشت خود من بی او نخواهم بینم

بهشت زیبا بی یارم من نتوانم بینم

 

بهشت خود را تنها به افکارم او بینم

بهشت زیبا من بی روح و زشت بینم

 

بهشت خود گر بی آوا و نغمه ها بینم

بهشت زیبا را هرگز نخواهم که بینم

 

 

پایان 1385/8/18

 

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب

 

ساعت ۴ صبح تموم شد 

 

این شعر رو روز بعد از تولد همین امسالم نوشتم ... بعد از این که دامادمون اینا و داداشم اومدن خونه ما تا به مناسبت تولدم شبی خوش رو با هم داشته باشیم و ساعت نزدیک به ۱۲بود که همه رفتن پی کارشون. اون مهمونی زجر آور ترین لحظه های عمرم بود ... وقتی بود که دوست داشتم خودم رو حلق آویز کنم ولی مجبور بودم که تو جمع شاد باشم ... بلاخره هرچی هم که نباشه باسه خوشی دل من اومده بودن (سیاوش قمیشی : " که این سو پیر مردی ... با سپیدی های مو ... و هزاران بار مردن ... رنج بردن ... با خمی در قامت از این راه دشوار ... که این سو دست ها خشکیده ... دل مرده ... به ظاهر خنده ای بر لب و گاهی حرف های پیچ در پیچ و هم هیچ .... و گه گاهی ... و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز ... )

 

 سعی کردم که یک سبک نو درست کنم ... هرچند که خیلی جالب در نیومده ولی خوب ... به بزرگی خودتون ببخشید 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

باران باد ها

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

باران باد ها

 

 

بود روزي ...، نوري مي تابيد،

تاريكي معني نداشت ... ظلمت وجود نداشت ...

 

روزگار رفت،

زشت شد، بي رحم و خاموش ...

سياه تر از تاريك ترين شد.

 

رفت روز خوش، روزي كه خنده وجودي داشت،

روزي كه در آن سايه اي نبود ...

 

خورشيد پايين رفت ... سايه ها بالا آمدند ،

 

سياهي از درون شكفت ... زندگي را ربود ...

روزي رسيد كه خورشيد گم گشت ... شب سرد او را كشت،

 

به پشت عالم رو كرده كسي ...

 

براي خود ايستاده، در خودش غرق مي شود،

 

فريادش  كر كرده گوش دنيا،...

دنياي كر صدايش را نشنيد.

 

ستاره اي داشت روزي ... می توانست به دستش آن ستاره را بگیرد،

می توانست خود را با آن از خود بیرون کشد،

 

ستاره ای داشت روزی ... ستاره اش دگر نور نمي دهد.

 

قلبش ديگر سرخ نيست، سنگ شده.

روحش ديگر ساف نيست، در سكوت زنده بودن خرد شده.

 

چشمش جز سياهي نمي بيند ، كور شده.

حرف نمي زند، حرف زدن يادش رفته ...

 

به پشت عالم رو كرده كسي ...

 

راه تمام شده،

او در هيچ كجاست، گم شده، او محکوم شده ...

 

آرزو  ها بود برايش ... كدامشان را ديد ؟

 

راه تمام شده ... او در بي پايان است، او محکوم شده ...

راه بازگشت را دزديده اند ... راهنما ها جامانده اند،

 

سكوت، تنهايي، تاريكي، سنگ ، مرگ ،... يك خواب ...

 

تنها مانده ...

تنها يك خواب ...

 

خواب يك ستاره  ...

ستاره اي كه او جایش را فراموش كرده ،

جایی كه شايد در جزيره ای از یک دنیای گم گشته باشد ...

 

به پشت عالم رو كرده كسي ... منتظر است ،

 

منتظر تا دنیا را از وجودش بلرزاند،

منتظر تا دنیا را به لرزه درآورد،

منتظر تا مفهوم را ... تا قدرت را ... تا درد را زیر سوال برد !

 

منتظر تا قانون ها را بشکند،

 اصل ها را زیر پا گذارد،

 مرگ را تسخیر،

 روح را پرواز

 

 و رنج را راهیی دهد .

 

منتظر است تا با آنچه در نیرو است باد مرده را به میدان ببارد ...

 

شايد باران باد ها خرده هايش را به جزيره اي برساند،

جزيره اي که او را گم کرده ... !

 

 

 

رامین خاکزاد ... پسر شب

 

نمی دونم کی نوشتمش ... مالیه دست کم ۸ ماه پیشه ... شایدم بیشتر ...

 

خشتون نیومد... می دونم. ولی اگه بگید که کدوم جملش بهتر از بقیه جمله ها بود خیلی خیلی خوشحال می شم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

بیابان تنهایی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بیابان تنهایی

 

ز نسیم صبح آهنگ زندگی خواندم ..... بس به انتظار ماندم زکارها باز ماندم

 

نفس شوق بر دل تابناکم خشک شد ..... خشکی جانم به سوی امید روان شد

 

بس دلم شکست و نالان گشتم ..... بر بیابان تنهایی سر گذاشتم

 

گلبرگ های قلبم فرو نشستند زجان ..... روان شده بر تولدی در آن جهان

 

به ناگه موج امیدی به ساحل رسید ..... به قلب خاموشم نوری به درون رسید

 

خون گرم به رگ هایم نوازم داد ..... نغمه زندگی به جانم وعده داد

 

چو جمع حواسن شد بدان موج گوش ..... گفت مرا، پس کجایی ای مدهوش

 

چرا رفتن کردی ، نماندی تو بر جای ..... تو که تعجیل نبودت در هیچ کجای

 

اندک دندانی ز خونین جگر نگذاشتی ..... زخود تعجیل شیطان راه دادی

 

چنین کسان را نا اهلی نبود در راه ..... به نامردی گرفتی تو مرا اشتباه

 

اینک حقیقت، داستان است. دانستم ..... ز داستان کمر بر تجربه ای دگر ببستم

 

 زخود بگفتم که، زین پس ای هوشیار ..... به زندگی صبرت را افزون دار

 

گر مراد دلت را رسیدن خواهی ..... نشاید که طریق ابلیس بپیمایی

 

 

 

رامین خاکزاد ... پسر شب.

 

 دو روز بعد از جشن تولد سال پیشم 

 

(به احتمال زیاد ۲۰ آبان ۸۴)

 

 فکر کنم  ساعت هم نزدیکالی ۱۱ و نیم اونور ها بود که کار رو شروع کردم و اون موقع داشت از آسمون مثل سیل بارون می یومد! فکر می کردم که دیگه هیچ وقت تولدی به این بدی نخواهم داشت اما نمی دونستم که خیلی بدتر از این یکی تو راهه ... یادش بخیر اون روز ها اگه می دونستم که ترسم این جوری کار دستم می ده ... . اما زمان رفته و من رو جاگذاشتهُ حالا دیگه هیچ راه برگشتی نیست. این چند سطر رو هم خودم گفتم درحالی هیچ نمی دانوستم که روزی درباره خودمم صدق می کنه " راه برگشت را دزدیده اند ... راهنما ها جا مانده اند"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

کسی از ته چاهی فریاد می زند !

بسم الله الرحمن الرحيم

 

كسي از ته چاهي فرياد مي زند.

 

 هر چه بودم گذشت ... هر چه كردم هيچ شد.

دورانم، اتمامش در آمد ...

 

 از نو، زندگي خواهد شد.

 

گلستان دلم پرپر شده ...

ديده دل اين هيچ كس، نازك و بي رنگ گشته..

هر چه بودم ، هرچه هستم و هرچه باشم،

ز دل خود من اينجا باشم.

 

 اتمام من، روزگارم كرد ...

 

 خورشيد او سايه سكوتم شد ...

 

من ماندم.

شما مي رويد ...

 هر كه سوي خود روان مي شود.

 

كسي از ته چاه فرياد مي زند ...

هر كه از سمتي دگر رد مي شود.

 

 كلاغي به خانه مي رود ... او تنها تا بي انتها،

تا پايان دنيا و داستان ها،

تا پايان داستاني كه آفرينش باشد، مي رود ..........

 

                          رامین خاکزاد ... پسر شب

                       یادم نیست کی نوشتمش ... قدیمیه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

شروع دوباره

 

سلام ... برو بچ من دیگه نتونستن تحمل کنم ... دوباره می خواهم بنویسم. پس به زودی بعد از این که همه نوشته های قبلیم رو گذاشتم داستان ها و شعر های جدیدم رو هم می گذارم. جاتون خالی اولین داستان بعد از دست از کار کشیدنم رو دیشب ساعت ۱ و ۴۳ دقیقه شب تموم کردم ... اونم در حالی که برف نرم نرم می یومد تو حیاط ها و تن داغ درخت ها رو با سدی ملایمش نوازش می داد و براشون لالایی خوند ...

فعلا تا بعد .....

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/11ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط رامین  | 

مه بی خورشید

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

مه بی خورشید

 

 

تو، ماه درخـشـــان  منــی ..... ستــاره  تـابـنــاک  منــی

گر مـهرت  ز من بـــری ..... مــرا ز ریـشـــه  بر کنــی

عـالـمــم بــه زیــر آوری ..... بــه ریشــه ام  آتــش زنــی

 

 

از فراز کوهسـاران آبی ..... تا انتـهای بیابان و بـی آبی

از آبـشـارها و رودسـاران ..... تـا دل صـحرای سـوزان

بـی تو جـز هیـچ  نیسـتم ..... واژه بی مـعنی  بیش نیستم

 

 

به عالم  بـی پایان رب السماء ..... یگانه  ناظم ملک  اسماء

به روشنی رنگ خون جوشانم ..... به نفس داغ قلب رنجونم

چون درویشـی، بی چیـزیم .....  من، چون مه بی خورشیدم

 

 

بادش بخیر ..... خیلی وقت پیش این رو نوشتم ... شاید دو سال پیش ... همون روزایی که رو هوا بودم تو فضا بودم . اون موقع ها دوران جدایی من از زندگی مزخرف قبلیم بود ... اول راه بی اتمامم که حالا به اینجا رسیده ... اون موقع ها ... یادش بخیر .......... ایکاش همیشه همون روز ها می موندن و هیچ وقت به آیندم نمی رسیدم ... اون موقع ها هنوز کامپیوتر نداشتم باسه همین از این کارام یک دست نوشته مونده که مگذارمش ولی از اون موقع ها دست نوشته هام خیلی کم تر شدن نیسبت به حالا !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

مرگ.حقیقت.تولد

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مرگ، حقیقت، تولد

 

     ای مرگ، تو هستی که دوستت دارم، زیرا من را با خود خواهی برد، تو کسی هستی که همیشه به فکر من هستی و حتی اگر لازم باشد تا آخر دنیا با من می آیی تا بلاخره من را با خود ببری، تو آخرین کسی هستی که بلاخره به سمت من می آید، تو کسی هستی که سکوت سنگین دنیا را برایم از بین خواهی برد و من را از هفت آسمان رد خواهی کرد، تو دستانم را خواهی گرفت و من را از لجن زار زشت و بد بویی که به دام آن افتاده ام بیرون خواهی کشید، تو اولین کسی هستی که نور حقیقت را به من می دهی، تویی که به من پر می دهی، پر می دهی تا از کالبد خشک و کثیف جانم به پرواز درآیم و در دنیا گردش کنم. گردش کنم و خودم را ببینم. تو خواهی آمد و همه در های بسته آسمان را بر روی من باز خواهی کرد و من متولد می شوم ولی این بار زنده ام، اما نه مثل قبل، چون این بار در یک واقعیت هستم، دیگر در یک صحنه بازی نیستم، دیگر نگاه هزاران فرشته بر روی من نیست، من در دنیای سنگ و مرگ و ماده نیستم. من در واقعیت هستم، در آن قدم می زنم آن را استشمام می کنم. آری ای مرگ، این تو هستی که مرا با خود خواهی برد. منتظرت هستم، بیا و من را با خودت از هفت آسمان رد کن، یکی یکی درهای قفل سقف سیاه این صحنه بازی، این مزرعه خشک را بشکن و مرا تا نور پیش ببر. هر چه زود تر، بیا، بیا که من بی صبرانه با چشمان کورم منتظرت هستم، ای مرگ، ای حق من.

 

ای تولد، ای حقیقت،

من منتظرت هستم و می دانم که می آیی.

من را نیز با خودت ببر !!!

 

 

رامین خاکزاد ... آبان ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/04ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط رامین  | 

وبلاگ مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن !!!

به نام داستان نویس آفرینش

سلام به همه دوستان  و عزیزانم  ....

 مخصوصا کسانی که اولین بار باعث شدن تا من شوق گرفتن قلم به دستم رو بروز بدم و بعد از دو سه سال آرزوم رو که نوشتن بود بدون ترس از پاره شدن نوشته هام شروع کنم. حالا که نگاه می کنم می بینم که بلاخره پشت سرم راهی رو که اومدم لا اقل در قسمت هاییش ردپاهایی از من مونده ... ردپایی که با هیچ طوفان و برف و بارونی از بین نمی ره و محو نمی شه ... این ردپا ها چند نوشته هستن که حالا دوست دارم در جایی برام حفظ بشن. باسه همین این وبلاگ رو باز کردم تا توش خودم و نوشته هام رو خالی کنم.

امیدوارم که بتونم با نوشته هام خواننده ها رو ذره ای از اونچه قبل از خوندن نوشته ها بودن عوض کنم و درشون تاثیر های مثبت و یا ارزش های بالاتر به جا بگذارم.

راستی ... اینم تو اولین پستم می گم که اگه روزی مردم ( به هر دلیل ) از دوست عزیزم ... کسی که مثل داداشم می مونه ... یعنی رسول جونم ُ می خواهم که نگذاره این وبلاگ بسته بشه ...

تا اولین شعر یا داستانم که می گذارم ..... فعلا خدا حافظ ... 

رامین خاکزاد ... The Last Jeneral 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط رامین  |